۱۸ سالمه ، اما تو این ۱۸ سال یه بارم بهش نگفتم که دوسش دارم .. هیچوقت نگفتم .. حتی به روش هم نیاوردم که چقدر برام مهمه و ارزش داره برام .. اما امشب ، بهش گفتم ... گفتم که خیلی ارزش داره برام ، گگفتم که خیلی حساسم روش ، گفتم که چشماشو در میارم اگه بخواد چپ بره ، گفتم به هیچ کدوم از همکارای خانومت رو نمیدیا وگرنه همشونو جـ.ـر میدم .. گفتم که واقعا عصابم میریزه بهم وقتی میفهمم چیزیش شده ، گفتم اونروز کم مونده بود بخاطرش دعوا کنم .. همه ی اینارو گفتم بهش اما بازم محدثه ی قبل بودم ، همون محدثه ی پرروی حاضر جواب که حالشو میگرفت .. اره میدونم باید احترامشو نگه دارم ، اما از اینم مطمئنم که تا به حال بهش بی احترامی نکردم .. امشب یه لحظه به این فکر کردم که با یه مردی مثل این مگه میشه خوش نبود و رو ابرا نرفت؟ با خودم گفتم اگه یکی باشه مثلش ، همین الان باهاش ازدواج میکردم ! بازم نگفتم که خیلی دوسش دارم .. دیوونس .. واقعا دوسش دارم داییِ پایه و دوست داشتنیمو :)*
برچسب:
نویسنده: مانی کریمی