●22
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 11:05
مـטּ …!مرا ڪـہ میشنـاسے ؟! ᓘـوכممـڪسے شبیـہ هیچڪ๛ !ڪمے ڪـہ لابـہ لاے نوشتـہ هایمـ بگرכے ، پیـכایمـ میڪنے ..مهرباטּ ، صبور ، ڪمے همـ بهانـہ گیراگر نوشتـہ هایمـ را بیابے ،منمـ هماטּ ᓗـوالے امـ !!ــــــ-_-ـــــ *كامـنتہا تایید نمےشوند :)
حماقت های عاشقانه :)
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 11:05
ته اتوبوس، آن صندلی آخر، کنار شیشه بهترین جای دنیاست برای آنکه مچاله شوی در خودت سرت را بچسبانی به شیشه و زل بزنی به یک جای دور و فکر کنی به چیزهایی که دوست داری و فکر کنی به خاطراتی که آزارت میدهد و گاهی چشمهایت خیس شود، از حضور پر رنگ یک خیال و یادت برود مقصد کجاست و دلت بخواهد که دنیا به اندازه ی...
●23
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 11:05
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
●24
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 11:05
مـטּ …!مرا ڪـہ میشنـاسے ؟! ᓘـوכممـڪسے شبیـہ هیچڪ๛ !ڪمے ڪـہ لابـہ لاے نوشتـہ هایمـ بگرכے ، پیـכایمـ میڪنے ..مهرباטּ ، صبور ، ڪمے همـ بهانـہ گیراگر نوشتـہ هایمـ را بیابے ،منمـ هماטּ ᓗـوالے امـ !!ــــــ-_-ـــــ *كامـنتہا تایید نمےشوند :)
Sununda :)
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 11:05
مـטּ …!مرا ڪـہ میشنـاسے ؟! ᓘـوכممـڪسے شبیـہ هیچڪ๛ !ڪمے ڪـہ لابـہ لاے نوشتـہ هایمـ بگرכے ، پیـכایمـ میڪنے ..مهرباטּ ، صبور ، ڪمے همـ بهانـہ گیراگر نوشتـہ هایمـ را بیابے ،منمـ هماטּ ᓗـوالے امـ !!ــــــ-_-ـــــ *كامـنتہا تایید نمےشوند :)
●25
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 11:05
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
●26
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 11:05
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
●27
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 11:05
حالت تهوع دارم ، دل درد و بی حوصلگیم بهش اضافه کنین -_- کاش مراسم امروزم به خوبی تموم شه .. دیگه واقعا کششِ ختمو ندارم .. + نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت12:50توسطمُحـے
●28
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 11:05
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
●29
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 11:05
۱۸ سالمه ، اما تو این ۱۸ سال یه بارم بهش نگفتم که دوسش دارم .. هیچوقت نگفتم .. حتی به روش هم نیاوردم که چقدر برام مهمه و ارزش داره برام .. اما امشب ، بهش گفتم ... گفتم که خیلی ارزش داره برام ، گگفتم که خیلی حساسم روش ، گفتم که چشماشو در میارم اگه بخواد چپ بره ، گفتم به هیچ کدوم از همکارای خانومت رو ...
●14
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:56
ساعت 3 تشییع جنازه اس .. با دختر عمو نشستیم خونه ی خودمون و داریم از وضعیت زندگیامون میگیم و من همش میگم خدایا شکرت .. بابام امروز باید میرفت MRI ولی نشد دیگه .. سفیدی چشماش زرد شده از صبح زود سر پاعه .. آخه بابا یکم انصاف خوبه بخدا .. این این بابام داداشتون نیست ، لعنتی آدم که هست چطور میتونین انقد...
●15
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:56
این روزا آدم تو نوشتن بدبختیاشم باید مراقب باشه .. مردم به بدبختیای همدیگه هم حسودی میکنن جدیدا .. دیدم که میگم .. + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:5 توسط مُحـے |
●16
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:56
باورم نمیشه بابا بزرگ نیست .. باورم نمیشه دیگه صدام نمی کنه باورم نمیشه که دیگه دستاشو نمی گیرم ، دیگه نمیتونم روی موهای سفیدشو ببوسم دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم .. مراسم تشییع واقعا یه جور غیرقابل وصفی بود .. منتظر بودیم بابابزرگو بیارن رفتم پیش زن عمو ، داشت توی مردونه رو نگاه میکرد که بهم گفت فلا...
فازتون چیه :|
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:56
من موندم چرا مادر شوهر دخترِ دخترِ پدر بزرگ مرحوم باید شب رو بمونه اینجا؟ :| بابا مگه چقد راهه آخه #کمی به فکر بقیه باشیم با تچکر + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:40 توسط مُحـے |
Bilmiyorum
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:56
اسمشو فهمیدم ، ص به شدت تو مخمه ، و هم همینطور زینب میگه ص کرم داره =)) از خستگی و بی خوابی دارم بیهوش میشم از صبح ساعت هفت بیدارم و شبم ساعت چهار خوابیدم .. بدون صبونه رفتیم سر مرغ شستن و خورد کردن کرفس و هویج و فلفل دلمه ای .. هنوزم باورم نمیشه بابابزرگ نیست .. امروز یه روزنامه ی همشهری گرفتم ، یه...
این داستان خل بازی های «واو»
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:56
تو مسجد نشستم دارم هویج خورد میکنم ، یهو »و« میگه چاقو رو اونطوری گرفتی تو دستت مواظب باش میبره دستتو :/ هنگ کردم گفتم باشه ، بعد چند مین گفت میبرمتون بیرون ناهار بخوریم ، فلافل ، منو سها رو ینی بعد زد زیرش منم گفتم هیچ حرفی با کسی که میزنه زیر حرفاش ندارم ، از اون طرف شوهر عمه که بهش میگم عمو ، گفت...
ح و دوستان
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:56
ینی اگه بخوام در عرض سه سوت دل سه تاشونم به دست میارم ، از بس رگ خوابشون دستمه ، ولی خب فعلا ترجیح میدم وایسم کنار و قاطی این مسائل نشم .. حوصله ندارم واقعا .. باید اعتمادمو ترمیم کنم ، باید برسم به اون چیزایی ک میخوام .. خدایا مرسی که هستی عشقم ، مرسی که حواست بهم هست :* +ح رو اونروز دیدم ، فاز اون...
عجب رسمیه
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:56
از این حاشیه ها که بگذریم ، دلم وافعا برا بابابزرگ تنگ شده .. هربار که ازش میگم بغض میکنم و چشام پر میشه مثل همین چند دیفه پیش ! +از مسجد اومدیم ، عمه با یه بغض خاصی گفت °آقاجون از تو خیلی راضی بود محدثه ، میگفت کمکش میکردی ° هی میخوام بگم کاش دیرتر میرفت بعد میگم نه خوبه زمین گیر نشد و با عزت مرد ....