خرید بک لینک

درباره سایت

عجب رسمیه

امکانات وب

باورم نمیشه بابا بزرگ نیست .. باورم نمیشه دیگه صدام نمی کنه باورم نمیشه که دیگه دستاشو نمی گیرم ، دیگه نمیتونم روی موهای سفیدشو ببوسم دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم ..

مراسم تشییع واقعا یه جور غیرقابل وصفی بود .. منتظر بودیم بابابزرگو بیارن رفتم پیش زن عمو ، داشت توی مردونه رو نگاه میکرد که بهم گفت فلانی به خاطر تو اومده :| رو کردم اونطرف ببینم چی میگه دیدم یه پسر چارشونه که موهایش یه کوچولو بلند بود و یه عینک آفتابی روی موهاش دستش تو دست بابام و وایساده ! چندین باری هی چش تو چش شدیم ولی خب به روی خودم نیاوردم .. پشت سر بابا بزرگ داشتم میرفتم و گریه میکردم ، عمه گفت محدثه دیدی به تو چیا میگفت آقا جون؟ با این حرفش گریم شدت گرفت ، یهو دیدم اون پسررو اونم منو دید ، رفت زیر تابوت و گوشش رو گرفت :|

حالا سر خاک خواستگار عزیز و گرام زل زده بود بهم ، اعصابم ریخته بود بهم ، آخر نشستم رو یکی از قبرها که دید نداشته باشه بهم !

دنبال بابا میگشتم با اون پسر چارشونه ـه چشم تو چشم شدم . لعنتی عجب چیزی بود -_- روم و کردم اینطرف که بنی حواسم نیست .. حالا مامانش پوووففف بیخیال

این یه توهمه و من نمیخوام درگیرش بشم ..

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:39 توسط مُحـے |

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

صفحه بندی