خرید بک لینک

درباره سایت

عجب رسمیه

امکانات وب

مـטּ …!
مرا ڪـہ میشنـاسے ؟! ᓘـوכممـ
ڪسے شبیـہ هیچڪ๛ !
ڪمے ڪـہ لابـہ لاے نوشتـہ هایمـ بگرכے ، پیـכایمـ میڪنے ..
مهرباטּ ، صبور ، ڪمے همـ بهانـہ گیر
اگر نوشتـہ هایمـ را بیابے ،
منمـ هماטּ ᓗـوالے امـ !!

ــــــ-_-ـــــ *

كامـنتہا تایید نمےشوند :)


برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:05

ته اتوبوس، آن صندلی آخر، کنار شیشه بهترین جای دنیاست برای آنکه مچاله شوی در خودت سرت را بچسبانی به شیشه و زل بزنی به یک جای دور و فکر کنی به چیزهایی که دوست داری و فکر کنی به خاطراتی که آزارت میدهد و گاهی چشمهایت خیس شود، از حضور پر رنگ یک خیال و یادت برود مقصد کجاست و دلت بخواهد که دنیا به اندازه ی همین گوشه اتوبوس کوچک شود...و دنج و تنها... و آه بکشی از یاد آوری حماقت های عاشقانه ات... شیشه بخارادامه مطلب

برچسب: حماقت,عاشقانه, نویسنده: مانی کریمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:05

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:05

مـטּ …!
مرا ڪـہ میشنـاسے ؟! ᓘـوכممـ
ڪسے شبیـہ هیچڪ๛ !
ڪمے ڪـہ لابـہ لاے نوشتـہ هایمـ بگرכے ، پیـכایمـ میڪنے ..
مهرباטּ ، صبور ، ڪمے همـ بهانـہ گیر
اگر نوشتـہ هایمـ را بیابے ،
منمـ هماטּ ᓗـوالے امـ !!

ــــــ-_-ـــــ *

كامـنتہا تایید نمےشوند :)


برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:05

مـטּ …!
مرا ڪـہ میشنـاسے ؟! ᓘـوכممـ
ڪسے شبیـہ هیچڪ๛ !
ڪمے ڪـہ لابـہ لاے نوشتـہ هایمـ بگرכے ، پیـכایمـ میڪنے ..
مهرباטּ ، صبور ، ڪمے همـ بهانـہ گیر
اگر نوشتـہ هایمـ را بیابے ،
منمـ هماטּ ᓗـوالے امـ !!

ــــــ-_-ـــــ *

كامـنتہا تایید نمےشوند :)


برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:05

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:05

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:05

حالت تهوع دارم ، دل درد و بی حوصلگیم بهش اضافه کنین -_-

کاش مراسم امروزم به خوبی تموم شه .. دیگه واقعا کششِ ختمو ندارم ..

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت12:50توسطمُحـے

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:05

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:05

۱۸ سالمه ، اما تو این ۱۸ سال یه بارم بهش نگفتم که دوسش دارم .. هیچوقت نگفتم .. حتی به روش هم نیاوردم که چقدر برام مهمه و ارزش داره برام .. اما امشب ، بهش گفتم ... گفتم که خیلی ارزش داره برام ، گگفتم که خیلی حساسم روش ، گفتم که چشماشو در میارم اگه بخواد چپ بره ، گفتم به هیچ کدوم از همکارای خانومت رو نمیدیا وگرنه همشونو جـ.ـر میدم .. گفتم که واقعا عصابم میریزه بهم وقتی میفهمم چیزیش شده ، گفتم اونروادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:05

ساعت 3 تشییع جنازه اس .. با دختر عمو نشستیم خونه ی خودمون و داریم از وضعیت زندگیامون میگیم و من همش میگم خدایا شکرت .. بابام امروز باید میرفت MRI ولی نشد دیگه .. سفیدی چشماش زرد شده از صبح زود سر پاعه .. آخه بابا یکم انصاف خوبه بخدا .. این این بابام داداشتون نیست ، لعنتی آدم که هست چطور میتونین انقدر تحت فشار بذارینش .. +کسی کاری نمی کنه اما همه راهکار نشون میدن .. یکی نیست بگه کاری نمی کنین خفه شین لطفا .. -_- + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:48 توسط مُحـے | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

این روزا آدم تو نوشتن بدبختیاشم باید مراقب باشه ..

مردم به بدبختیای همدیگه هم حسودی میکنن جدیدا .. دیدم که میگم ..

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:5 توسط مُحـے |

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

باورم نمیشه بابا بزرگ نیست .. باورم نمیشه دیگه صدام نمی کنه باورم نمیشه که دیگه دستاشو نمی گیرم ، دیگه نمیتونم روی موهای سفیدشو ببوسم دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم .. مراسم تشییع واقعا یه جور غیرقابل وصفی بود .. منتظر بودیم بابابزرگو بیارن رفتم پیش زن عمو ، داشت توی مردونه رو نگاه میکرد که بهم گفت فلانی به خاطر تو اومده :| رو کردم اونطرف ببینم چی میگه دیدم یه پسر چارشونه که موهایش یه کوچولو بلند بود و یه عینک آفتابی روی موهاش دستش تو دست بابام و وایساده ! چندین باری هی چش تو چش شدیم ولی خب به روی خودم نیاوردم .. پشت سر بابا بزرگ داشتم میرفتم و گریه میکردم ، عمه گفت محدثه دیدی به تو چیا میگفت آقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

من موندم چرا مادر شوهر دخترِ دخترِ پدر بزرگ مرحوم باید شب رو بمونه اینجا؟ :|

بابا مگه چقد راهه آخه

#کمی به فکر بقیه باشیم با تچکر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:40 توسط مُحـے |

برچسب: فازتون, نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

اسمشو فهمیدم ، ص به شدت تو مخمه ، و هم همینطور زینب میگه ص کرم داره =)) از خستگی و بی خوابی دارم بیهوش میشم از صبح ساعت هفت بیدارم و شبم ساعت چهار خوابیدم .. بدون صبونه رفتیم سر مرغ شستن و خورد کردن کرفس و هویج و فلفل دلمه ای .. هنوزم باورم نمیشه بابابزرگ نیست .. امروز یه روزنامه ی همشهری گرفتم ، یه چندتا کار در منزل بود توش خداکنه خوب باشه ، واقعا وضعیت بدیه و باید کار پیدا کنم باااااایدددددد ص واقعا خوشگله توله -_- اونم که دیگه فقط شونه هاش ینی فاطی اگع بود کلی الان لهم فحش داده بودیم ، راستی بهم زنگ زده بود ولی از اونجابب که اصلا گوشی دستم نمیگیرم دیر فهمیدم و نمیشد بزنگم بهش این ینی اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کریمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:56

صفحه بندی